نقطه سر خط

گاهی باید یک نقطه بذاری و از نو شروع کنی

نقطه سر خط

گاهی باید یک نقطه بذاری و از نو شروع کنی

از دیشب دل دل میکنم که بنویسم یا نه 
اما انقدر ذهنم شلوغ هست که نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بنویسم تا بلکه این حال آشفته من بهتر بشه.
غیرقابل تصورترین اتفاق افتاد و زبان من الکن شده،ذهن من قفل شده اما درعوض احساساتم بیشتر شده،هرچقدر زمان میگذره بغرنج تر میشه حالم.
اصلا شاید گفتن من دُرست مثل گُل زدن به خودی باشه.
نمیخوام توی این اخرالزمون منم نقشی داشته باشم در کمرنگ کردن عقاید و تصورات.
دوست دارم عکس پروفایلم رو عوض کنم یا استوری بذارم که بلکه بتونم از این طریق حرفی بزنم اما درونم نهیب میزنه که تا این حد حقیر شدی؟
تا این حد میخوای خودت رو کوچیک کنی و دهن به دهن بشی با آدمی که همسن بابات هست اما خودش به زبون میگه من خیلی لجن هستم؟به دوستی که ادعای رفاقتش تا اخر دنیا بود اما بخاطر منفعت پدرش چشم بست روی دوازده سال دوستی و خواهرت رو بی حرمت کرد؟


+بین تموم حال بدی ها، دوست دارم برم دست مامان و بابام رو ببوسم و تشکر کنم بخاطر مناعت طبعی که دارند و به ما هم یاد دادند.
یکبار دیگه بهم ثابت شد که بابای من درسته ساده هست و جایگاه اجتماعی خاصی نداره اما ارزش داره به تموم کسایی که یک کامیون، القابِ قبل از اسمشون رو یدک میکشه.

++ توی کشوری که رئیس جمهورش زل میزنه توی چشم همه ملت ایران و دروغ میگه دیگه چه انتظاری میشه داشت که آدم ها به امضا و قراردادها پایبند باشند؟

۹ نظر ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۳۶
^_^ khakestari

هیچ وقت نتونستم مطابق سخنرانی های انگیزش طوری رفتار کنم،گاه بعضی از جملات هم بنظرم توهین به شعور مخاطب هست.

وقتی توی فرهنگ و تربیت ما چنین جملاتی اصلا تعریف نشده،حالا چطور میشه متحول شد و تمام اصول اخلاقی نهادینه شده رو بکوبی و از نو بسازی؟

غیرممکن نیست اما طاقت فرساست،انقدر سخته که اکثرا وسط راه بیخیال میشیم.

من هیچ وقت نتونستم در لحظه زندگی کنم.

هیچ وقت نتونستم احساسات و نگرانی هام رو هندل کنم.

یک ماه گذشته جزو سخت ترین روزها بوده،روزهایی که فقط نفس کشیدم و خواستم زود بگذره.

امروز قراره با یکی از ترس های چندماه اخیر روبرو بشم،حتی در نظر گرفتن بدترین احتمال هم از استرس و نگرانیم کم نمیکنه.

توی ماجرایی قرار گرفتم که بی طرف ترین ادم ماجرا هستم اما شاید بیشترین اسیب رو ببینم!!!

اما از صبح به خودم دلداری میدم که شاید این ماجرا،محکی باشه برای دوستی دوازده ساله ای که انقدر بهش مطمئن بودی،ببین اون تا کجا میتونه برای تو و دوستیتون چشم پوشی کنه و ارزش قائل باشه.

روبرو شدن با حقیقت سخته،شاید انقدر که این دوستی برای من ارزشمند باشه،برای اون نباشه.

۳ نظر ۲۵ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۰۰
^_^ khakestari
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۲ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۴۱
^_^ khakestari

با چون خودی درافکن اگر پنجه می کنی

ما خود شکسته ایم چه باشد شکست ما


سعدی جان 

۹ نظر ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۴۶
^_^ khakestari

ای قربونت برم اوس کریم

فعلا من دارم به در بسته میخورم و هی نمیشود که نمیشود که نمیشود.

اما میدونم که یک گوشه نشستی و منتظری که اون راه خوبه که برام باز گذاشتی به چشمم بیاد

میدونم که داری به این در و اون در زدن من میخندی و منتظری صاف بیام سمت خودت

میدونم که قبلا گفته بودم پارو نمیزنم و فقط میخوام بادبان قایق زندگیم بکشم تا ببینم شما امر میکنی که باد از کدوم جهت بوزه

میدونم و میدونی که باز الکی پارو زدم و خواستم خودم جهت رو مشخص کنم

نمیدونم تهش چی میشه و چی رقم میخوره اما باید این ترس رو سرکوب کنم و دل بدم به راهی که برام در نظرگرفتی.

۵ نظر ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۵۹
^_^ khakestari
این روزها بیشتر اعتقادم قوت میگیره که هیچ چیزی اتفاقی نیست.
باید ما با یسری آدم ها آشنا بشیم، باید بشینم پای صحبت هاشون تا اون جمله ای که باید رو بشنویم.
آخرِ این چنین اتفاق هایی باز لبخند میزنم و به خودم میگم دیدی؟ دیدی که خدا خوب خدایی کردن رو بلده؟
وقتی که زمزمه ها و حرف های منفی منو احاطه کرده، وقتی که این ترم از شانسم توی کلاسی هستم که چون چادری هستم نگاه بچه ها و تیچر متفاوت هست و نادیده گرفته میشم،وقتی که خودمم خسته میشم از این جبهه بندی و مرزبندی ها،خسته میشم که تاکی باید تلاش کنم که من رو جدای از پوشش و اعتقادم ببینند،خسته میشم و فکر میکنم راه حل چادر کنار گذاشتن هست،ذهنم توجیه میاره که مگه با مانتو بلند نمیشه حجاب داشت؟

دُرست وقتی که توی این برزخ درونی هستم باید کاملا اتفاقی پای صحبت غریبه ای بشینم که چادرش رو گذاشته کنار بخاطر یسری فشارها و خانواده و اذیت شدن دخترش.
خیلی راحت و صادقانه بگه که من از اون چادری هایی بودم که مقنعه چونه دار و ساق دست داشتم اما بعدش شد مانتو بلند اما روز به روز همین مانتو داره آب میره.
وقتی که با حسرت گفت دوست داره بره فلان مراسم اما شوهرش اجازه نمیده چون یسری رسوایی هایی توی اون کانون اتفاق افتاده!!!!!

آخر حرف هاش با لبخند تلخی گفت که تو چادرت رو برندار!!!!

+نیاد اون روزی که منِ به ظاهر مذهبی کاری کنم که پای دین نوشته بشه.من اصلا اصلا به خودم مطمئن نیستم.من انقدر قوی نیستم.

۱۸ نظر ۱۶ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۵۵
^_^ khakestari

کاش زندگی هامون مثل عکس هامون رنگی و شاد بود!

حداقل حداقل زندگی هامون مثل سریال های آبکی مزخرف صدا و سیما تهش خوب بود!


+خدایا توی این فصل از زندگینامه من خروج اضطراری کجاست؟

++قیامت من تقاضای ویدیو چک میکنم!!!!

۸ نظر ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۳۰
^_^ khakestari

گاهی اوقات میدونی یسری کارها چه بلایی سرت میارن، اما انگار لجبازی میکنی با خودت!!!!

توی آینه به خودت زٌل میزنی،اسلحه رو میذاری روی شقیقه ات و ماشه رو میچکونی!!!

شایدم تیغ رو میذاری روی نبض دستت و میکشی محکم!!!

اره دومی محتمل تر هست، چون با این خودکشی های خوداگاه یکبار نمیمیری،بلکه با هر تیغ که میکشی هزاربار جون میدی!!!

تا دنیا دنیاست رَدهای تیغ روی روحت توی ذوق میزنه،ردهایی که فقط خودت خبر داری!

۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۳۸
^_^ khakestari

حالا که دُرست نزدیک به زمان مقرر هستم.

حالا که امیدم ته نشین شده و بوی نا گرفته!

حالا که بارها و بارها فهمیدم نباید قصه رو خودم تنهایی بنویسم.

حالا که دیدم  چه راحت میتونه ورق برگرده و تموم استرس های من بیهوده بود.

حالا که تموم نقشه هام نقش بر آب شده.

درست همین حالا که ناامید شدم از همه راه ها و ادم ها،میخوام دستام رو بگیرم بالا و بگم من تسلیمم.

نمیدونم این تسلیم شدن و توکل کردن دقیقه نود چقدر ارزش داره.اساسا ارزشمند هست یا اینکه پشیزی هم نمی ارزه.

نمیدونم این آرامشی که دارم آرامش قبل از طوفان هست،یا چون با تمام وجود فهمیدم "یدالله فوق ایدیهم"

نمیخوام بچگانه اصرار کنم روی خواسته هام.الان فقط میخوام که بادبان قایق زندگیم رو بکشم و خودم راحت یک گوشه استراحت کنم،تا ببینم خواسته و امر تو برای جهت وزش باد، منو کجا میبره!!!!

۱۳ نظر ۰۸ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۶
^_^ khakestari

خانوم بازیگری رو تصور کنید که در یک جشنواره خارجکی در بلادکفر میخواد به زعم خودش در حمایت از هموطنانش که بعضی ها اعتقاد دارند این ها آشوبگر هستند، دو سه تا جمله انگلیسی بلغور کنه و خب هی تپق میزنه.برای بیننده جدای از هر خط فکری اول از همه سوال میشه ایشون که از اون بازیگر خوباست و دائم جشنواره های اونورابی میره چرا نمیتونه از پَس دو کلوم انگلیسی حرف زدن بربیاد؟ مطمئنا هول نشده و ترس از دوربین و فلاش دوربین خبرنگار نداره، برای کسی که از بچگی جلوی دوربین بوده ترس از دوربین مضحک هست.


خانوم یکی از کاندیدها ریاست جمهوری رو تصور کنید که در دوران تبلیغ یک کلیپ از ایشون منتشر میشه که پشت یک تریبون دارند انگلیسی صحبت میکنند اما چه صحبت کردنی؟ کاملا هول شده و بعضا تپق میزنه.حالا برای ایشون هول شدن و ترس از دوربین میشه توجیه آورد اما درکل بجای اینکه وجهه مثبت و فعال بودن زن رو تبلیغ کنند مایه تمسخر میشه و عدم توانایی.


این دوتا نمونه که مطمئنا شما فیلم هاش رو قبلا در فضای مجازی دیدید رو نمونه آوردم که براتون تداعی بشه و انگیزه!

چرا انگیزه؟!

شما با هر خط فکری و اعتقادی باید انقدر قوی و بدون عیب باشید که اگر خواستید از تریبونی صحبت کنید،بجای تمرکز بر روی تپق ها و استرس ، به حرف های شما توجه کنند.

کمتر کسی رو میشه پیدا کرد که تاحالا کلاس زبان نرفته باشه اما کمتر کسی رو میشه پیدا کرد از این خیلِ جویای علم که کاملا مسلط و کاردرست باشه.

اوصیکم به قوی کردن نقاط قوت و حذف نقاط ضعف....


همه این صغری کبری ها رو چیدم که بگم من یک سایت کاردرست پیدا کردم برای تقویت زبان انگلیسی!

البته که سایت متعلق به کشور روباه مکار انگلیس هست و بعضی از بسته های آموزشی فقط رایگان هست اما چنان لهجه نیتیو داره که آدم ذوق میکنه :)

خلاصه اینکه من زکات علمم رو پرداخت کردم،دیگه این گوی و این میدان

http://zappenglish.com/

۱۳ نظر ۰۷ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۰۲
^_^ khakestari